کدخدا و حاج غلام در حقم پدری کردند امشب. جلورفتم و دست کدخدا را بوسیدم. کدخدا پیشونیم را بوسید و برایم دعای عاقبت به خیری کرد. حاج غلام را بغل گرفتم جای پدر نداشته ام. با محبت دستش را پشتم کشید و ضربه زد. خم شدم دستش را ببوسم که نگذاشت. شانه هایش را بوسیدم. دستهایم را گرفت و دعای خیر کرد برایم. صدای دایره و کل از جمعیت زن های دور عروس می آمد. عروس را بردند داخل کلبه. سرم پایین بود اما دلم پیشش. با مهمان ها تک تک دست دادم و تشکر کردم. خداحافظی ها تمام شد. و مهمانها از خانه خارج شدند و همه به سمت سرازیری تپه رفتند. من ماندم و کلبه و رد صداهایی که در حال دور شدن بودند. برگشتم و به کلبه نگاه کردم. کلبه ای که با دست های خودم بعد از هفت ماه عرق ریختن ساخته بودم. ستار ها امشب نورانی تر از قبل بودند. علفها سبز و نیمه مرطوب. بوی خوشی می آمد.
به طرف در رفتم. حس عجیبی از قلبم به طرف پایین سرخورد یا ا... گفتم و وارد شدم. نشانده بودنش روی صندلی آخر کلبه. یک چهاردیواری بیشتر نبود با یک پنجره ی بزرگ در سمت چپ. چند پشتی و یک زیرانداز در سمت راست و یک زیلو کف اتاق. آخر کلبه هم سمت چپ بعد از پنجره ظرف و ظروف و سینک فلزی نو و کمی راست تر او بود روی صندلی چوبی که خودم تراشیده بودم. چشمم به جانمازهای کنار پنجره افتاد. رو به قبله به سمت پنجره کمی راست تر هر دو سجاده را پهن کردم. این می شد اولین نماز جماعتمان. نگاهش کردم. روی صورتش روبند سفید بود. آنقدر کلفت که هیچی از صورتش دیده نمی شد. طفلکی من داماد. لباس بلند محلی، دامن چین دار پفی. مردد لب زدم: بیا جماعت. آهسته از جایش بلند شد. چقدر ظریف بود. از ظرافتش یاد دختر هیکل دار آقا رحمن افتادم. آقا رحمن از کشاورز های ملاک ده بود. امروز خیلی بی محلی می کرد. آخر دخترش از عروس من بزرگ تر بود. بی شک انتظار داشت خواستگاری او بروم. مخصوصاً که فامیل های عروسم در خانوادشان تعدادی نازا بودند و کسی از این جهات سراغ خانوادشان نمی رفت. اما دلم پیشش گیر کرد. یک بار یک نظر دید زدمش. نه از آن نگاه ها که یک نظرش حلال است. از آن نگاه ها که نکرده هم حرام است.
مردم ده چو انداخته بودند که دختر آقا رحمن خاطر خواه من است. اما من از وقتی عروسم را وقت آب زدن به صورتش لب رود دیدم یواشکی عاشقش شدم. چند وقت نشده بود که طاقتم نشد و رفتم پیش پدرش. شرط کرد خانه بسازم. دخترش را نشان کردم تا بروم و یک خانه بسازم و برگردم و عقدش کنم. هنوز کلبه کامل نشده بود که به سرم زد دزدکی باهاش بچرخم. رفتم دم در خانشان و با خواهش از مادرش اجازه گرفتم به بهانه آشنایی برویم و اسبم را نشانش بدهم، سوارش کنم و زود برگردانمش. مادرش دلش سوخت و اجازه داد اما گفت برو ولی زود برگرد تا شر نشود. سوار اسبش کردم و افسار را کج کردم سمت دشت سرخاب. اسب را وسط رودخانه در قسمتی کم عمق نگه داشتم. پیاده شد. کفش هایش خیس شد. تکیه زد به زین اسب. رفتم مقابلش ایستادم و پرسیدم : موهات بلنده؟ خندید و به کمرش اشاره کرد و گفت تا اینجا.
از آن فاصله سیر صورتش را نگاه کردم اصلاً احساس گناه نداشتم. به او گفتم: میدانم نامحرمیم بهت دست نمی زنم. پیرهنم را در آوردم و انداختم کنار رود. برای دلبری دستهایم را دو طف زین گذاشتم و هنگامی که رو به رویم درست وسط دست هایم قرار گرفت گفتم: خرمایی؟
سرش را انداخت پایین. خجالت می کشید به بدن لختم نگاه کند. همان موقع پدرش با دو تا از دهقان های همسایه با چوب از دور با هوار می دویدند به طرفمان. پسر بچه هایی که همان دور و بر بازی می کردند، از دورتر ما را دیده بودند و دویده بودند خبرکشی برای پدرش. دست و پایم را گم کردم و بنا کردم به فرار. پدرش که به او رسید کشیده ی محکمی به صورتش کوباند و کشان کشان بردش طرف خانه. اسب دوید طرف دشت و دهقان ها تا وسط ده با چوب دنبالم کردند و زنان و مردان در مسیر هیز به بدنم نگاه می کردند. به وسط های یک کوچه که رسیدم جمعیت زیاد بود و سرعتم کم شد و دهقان ها به من رسیدند و با چوب از خجالتم در آمدند. یکی از زن ها در صورتم تف انداخت. بی آبرو شدم در ده. دو ماه به کلبه پرداختم و هیچ جا آفتابی نشدم. کلبه را تمام کردم و رفتم مسجد پیش ملا و بهش گفتم که توبه کردم. ملا با حاج غلام صحبت کرد و یپش قدمش کرد تا بیاید برایم خواستگاری.
پشت سرم ایستاد به نماز ا... اکبر ...
برچسب:
نویسنده: بهار کریمیپور