-
تاریخ: 1404/9/25 ساعت: 16:46
یکی بود یکی نبودزیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبوددلم از دست خودش گرفته بوددلم قدر یه مو ترک برداشته بودهیچکسی مرحم قلب من نبودجز اونی که دلمو شکسته بود + نوشته شده در شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 1:32 توسط hoda |
تیک
-
تاریخ: 1399/8/20 ساعت: 3:06
تیک خورد ولی جواب نداد شاید خیلی خوابش میومده
بی آبرو
-
تاریخ: 1399/8/20 ساعت: 3:06
کدخدا و حاج غلام در حقم پدری کردند امشب. جلورفتم و دست کدخدا را بوسیدم. کدخدا پیشونیم را بوسید و برایم دعای عاقبت به خیری کرد. حاج غلام را بغل گرفتم جای پدر نداشته ام. با محبت دستش را&n
تاریخ تمام نوشته ها وقت دلتنگیست
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:44
دلم بدجوری شکستههمیشه از جایی ضربه میخوری که تجمع تمام اعتماد و احساست هست. نمیدونم چرا وزن دلم زیاد شده گاهی سرریز میکنه و از چشام میچکه. ساعت ها گریه کردن تماما منو شسته فکر کنم باید آب رفته باشم. باید دیگه پوش بالشتمو عوض کنم. شور و سیاه شده از اضافات چشمام.گریه میکنم اما چشمام بیش از حد شورش رو ...
دلم میخواست واسم بنویسه
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:44
دلم میخواست به جای موی بور از موی پرکلاغی بنویسهدلم میخواست به جای نبودن از بودن بنویسهدلم میخواست به جای پری از زمینی ها بنویسهدلم میخواست جای رفتن از موندن بنویسهجای بچه موندن از احساسم بنویسهدلم میخواست از نوشته هاش پرم کنهپس چرا همه ی نوشته های من ردپای اونو دارهپس چرا تازگیا هر شب گریه میکنم بر...
اشک
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:44
نمیدونم تازگیا چرا اشکام اینقدر میسوزونه یا پوست صورتم نازک شده یا اشکام زهر داره.
انتظار و توقع
-
تاریخ: 1397/8/11 ساعت: 1:00
همه دلخوری ها از توقع شروع شد. توقع گاهی به حق است اما گاهی به خاطر اینکه خیلی روی طرف حساب میکنی. اگه اینجوری شدی نسبت به یکی و کم بذاره میشکنی اونم صدا دار.
نا آشنا
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
چند قدم مانده تا صبح. چند ساعت ناقابل. خوابم را خط فکری آشفته کرده است. کسی که صدای قدم هایش را می شنوم اما خودش را نمی بینم. این چه غریب احساسیست در من. گاه صدای پاهایش دور و گاه نزدیک است. گاه صدای پایش انگار می آید که بماند گاه انگار فقط رهگذر است. چند شب ناقابل است که مرا بی خواب کرده است... + ن...
سالی که گذشت
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
سالی که گذشت سالی بود که توش سوار قطار شدم سوار هواپیما شدم سوار کشتی شدم. سالی بود که کلی سفر رفتم. سالی بود که از دانشگاه فارغ شدم. دانشگاه قبول شدم. سالی بود که دوستای جدید پیدا کردم. سالی بود که از دوستای قدیمم جدا شدم. سالی بود که با یک شخص مهربونی آشنا شدم. سالی بود که قلبم تپید. گریه کردم. خ
دوست تلگرامی
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
چند وقت پیش یک دوست جدید پیدا کردم. که با بقیه دوستای قبلیم خیلی فرق می کرد. از این نظر که دوستای قبلیم ریش نداشتند ولی این یکی داره. حرفای این دوستم خیلی برام مهمه. چون خیلی آدم باسوادیه و خیلی تو زندگی تنهایی کشیده. اصولاً آدم هایی که سختی کشیدند کوله باری از تجربه هستند و به مشکلات راحت می خندند
سالی که میاد
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
تو سالی که میاد دوست دارم تا میتونم اشتباه کنم اما گناه نکنم. تا میتونم تصمیمای غلط بگیرم و نترسم. تا میتونم تلاش کنم. تا میتونم درس بخونم از نوع خدایی و درستش نه برای نمره و شاگرد اولی و پز و کلاس و این چیزا. تا میتونم زبانم رو تقویت کنم. ارتباطم با خدا رو تقویت کنم. تا میتونم به اندازه بخوابم، به
مداد سفید
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
با درود خدمت نویسنده ی بلاگ: مقایسه ی چارلی چاپلین و هیتلر خیلی عالی بود. http://moghassemi.blogfa.com + نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:38 توسط hoda |
پری قصه ی ما
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
یادش به خیر پری قصه ی ما بر زخم ها نوازش می کرد. دست هایمان را می شست، می بوسید؛ قلب هایمان پر ز آرامش می کرد. آه از درونش همچون روح گسسته از تن فرار می کرد. نمی دانم چه می شد ، کجا می رفت ، چه کار می کرد. یادش به خیر پری قصه مان گاهی بال می گشود، شادمان می کرد. وقت رفتن که می شد، لحظه ای نباید غم
غریبه
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
غریبه. صدای پاهایت انگار در حال دور شدن است. انگار داری می روی! خدا به همراهت. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ساعت 22:23 توسط hoda |
عمر کوتاه
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 3:14
عمرها کوتاه نیست کوتاهی از ماست خسرو شکیبایی
فنچ
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 8:03
دو تا فنچ هدیه گرفتم واسه قبولی دانشگام.جاشون واقعا خالی بود تو اتاقم اسمشون رو گذاشتم مرمر و پرپر فعلا همین
استاد جوان
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 10:01
کلاس شلوغ شلوغ بود. کیپ به کیپ دانشجو نشسته بود. تو کلاس همهمه بود که یک پسر جوون با یک لبخند قشنگ، پر انرژی و شاد وارد کلاس شد. همه میخکوب شدند. چشم ها همه بهش دوخته شده بود تا اینکه شروع کرد به معرفی خودش.انتظارش رو نداشتم اینقدر جوون باشه استادمون. اگه تو محوطه میدیدمش فکر میکردم باید دانشجو باشه...
قیافه
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 10:01
همه نشسته بودیم مشتاق که ببینیم استاد مدارمون که اینقدر ترم بالایی ها ما رو ازش میترسوندن چه شکلیه؟انتظار به سر رسید. یک آدم با موهای کمپشت و یک سبیل نازک ، ابروهای نازک بگی نگی پیوسته و یک عینک گرد جالب حدودا چهل ساله اومد تو کلاس.پیرهنش سفید بود و شلوارش سیاه. حتی سلام هم نکرد. از در که وارد شد بد...
هو هو چی چی
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 10:01
دوتا پله ی کوچولو یه راهروی تنگ یک عالمه در کشویی.یه کوپه ی چهار نفره. یه پنجره ی بزرگ. تکون و تکون. تلپ و تلوپ. وقت دراز کشیدن رو تخت پایین قطار حال میده با اینترنت خطت بلاگ کنی. هوا عالیه جاتون خالی.
فارغ التحصیلی
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 10:01
عالی بوود. عااااالی. اینقدر ذوق زده و خوشحالم که نگو. اینقدر مراسم فارغ التحصیلیمون با شکوه و زیبا برگزار شد که از ته ته دلم راضیم. با استادای خوبم هم عکس گرفتم. هم استاد جوانم، هم استاد جدیم و هم استاد مهربونم. امروز فهمیدم دوستام خیلی بهم لطف دارن. امروز خیلی روز خوبی بود.