خرید بک لینک

یادش به خیر پری قصه ی ما بر زخم ها نوازش می کرد.

دست هایمان را می شست، می بوسید؛ قلب هایمان پر ز آرامش می کرد.

آه از درونش همچون روح گسسته از تن فرار می کرد. نمی دانم چه می شد ، کجا می رفت ، چه کار می کرد.

یادش به خیر پری قصه مان گاهی بال می گشود، شادمان می کرد.

وقت رفتن که می شد، لحظه ای نباید غم به دیده ی شادش عیان می کرد.

کنارمان بود تا سر بر پایش بخوابیم و او تکه تکه قصه اش بیان می کرد.

یادش به خیر پری قصهxadمان اشک ز چشمانمان پاک می کرد.

قدم به قدم دور شدیم و او لحظه به لحظه به قرآن خدایش استمساک می کرد.

پری قصه مان هرگز برای خود اشک نداشت ولی اشکش نثار این تن زخمناک می کرد.

یادش به خیر پری قصه مان هر صبح بیدارمان می کرد.

صدایمان می زد، تکانمان می داد، از بند خواب آزادمان می کرد.

چون چشم می گشودم لبخندش به لب بود. گویی فرشته ی قصه ها داشت نگاهمان می کرد.

یادش به خیر، پری قصه مان شبها لالایی می خواند. نازمان می کرد. داستان می گفت. دم به دم از بابایی می خواند

کاش دوباره بچه می شدم، شب نوازشم می کرد.

از گذشته اش ، بچگی ،داستان های رویایی می خواند

یادش به خیر پری قصهxadمان همه ی عمرش روز بود و خوابی نداشت

به تن بی جانمان شیر می داد آن دم که دهانش خشک بود و آبی نداشت.

نمی دانم دنیایمان عشق نداشت؟ بی محبت بود؟ پری قصه ی ما پیر می شد. روزگار راهی نداشت؟

یادش به خیر پری قصهxadمان همیشه یادمان می کرد

گرچه فراموشش کردیم، داد زدیم، وقت تنهایی عکسش آراممان می کرد.

خدایا از درون دل آرزو می کنم دوستش بدار.

پری قصه ما ، پری نبود فکر رفتنش حتی بی جانمان می کرد.

دکتر صهیب آریانژاد

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 3:14

صفحه بندی